‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات شخصي. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات شخصي. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

خاطرات عيد 89


سلام به همه دوستاي خوبم

امسال بعد از تحويل سال سه تايي رفتيم خونه بابايي و ماماني و بعد هم عمه ها اومدند و دير وقت بود كه رسيديم خونه و روز اول هم غروب راهي خونه بزرگاي فاميل شديم و روز دوم عيد هم راهي شمال و چون تو رو تازه از پوشك باز كرده بودم كلي ما رو سركار گذاشتي و كلي از سرعتمون كاسته شد و اما روزها يكي پس از ديگري گذشت و تعطيلات كمرش شكست و ما بايد با اون هواي خوب و پاك و ماماني و دايي و بابايي و خاله جوني خداحافظي مي كرديم و برمي گشتيم تهران تا شايد ادامه تعطيلات خستگي يكساله را از بدن خارج كند و البته چنين هم شد اما در تهران هم هرروز ماو عمه اينا يه برنامه براي تو هاني در نظر گرفتيم كه فكر كنم خيلي بهتون خوش گذشت و كلي لذت برديد تا اينكه بالاخره سيزده فروردين آمد و تعطيلات به اتمام رسيد ما هم مشغول آماده كردن خودمان براي شروع روز كاري شديم

اينم يه عكس ازتو بابايي در دارآباد كه به مناسبت سال ببر تو رو گريم ببر كردند

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

سخت ترين روزهاي عمر مامان

سلام به همه دوستاي خوبم
بالاخره مامان هم سخت ترين روزهاي عمرش رو با مريضي پسرش تجربه كرد .محمد حدود يكهفته حسابي مريض بود و به راحتي نمي تونست نفس بكشه جمعه كه بردمش بيمارستان آتيه گفتن بايد بستري بشه ولي من با مسووليت خودم مانع از بستري شدنش شدم تا شنبه به من خيلي خيلي سخت گذشت تا اينكه ظهر شنبه بردمش دكتر مرندي و خيالم را راحت كرد كه اين مشكل تنها آلرژي هست و شكر خدا انسداد مجاري تنفسي نيست ولي گفت كه كبدش بزرگتر به نظر مي رسه بايد صبر كنيم ببينيم كه علت از چيست همين حرف مرندي دنياي من رو تا چهارشنبه تغيير داد و تمام فكروذهنم شد كبد محمد تا اينكه چهارشنبه مجددا رفتم دكتر و براي محمد سونو گرافي از كبد داد و خدارا شكر همه چيز سالم و اندازه ها نرمال بود و اين خبر تمام خستگي ها ي اين چند روز رو از تنم بيرون برد
پسرم مي خوام بدوني تو تمام دنياي منو بابايي هستي و تنها آرزوي ما سلامتي تو و با نشاط بودن توست و از خدا مي خوام كه هر روز و هرشب خانه مارا سرشار از صداي خنده و شادي تو كند .

۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

دو نيم سالگي محمد



سلام به همه دوستاي خوبم


امروز دوباره اومدم كه براي پسرم يه تبريك بذارم به مناسبت دو نيم سالگي اش و بگم كه محمد عزيزم منو بابايي توي اين دو سال و نيم بهترين لحظات عمرمان رو تجربه كرديم و هميشه سپاسگذار خداييم كه همچين گلي رو خدا به ما هديه داده و يه تبريك ديگه به مناسبت اينكه بالاخره قفل سكوتت رو شكستي و با كلمات شيرينت شيريني زندگي ما رو دو چندان كردي و اينو بدون كه منو بابايي تمام آرزويمان سلامتي و موفقيت توست


خيلي خيلي دوستت داريم

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

تولد دوسالگي محمد


سلام به همه دوستاي خوبم
بازم امروز مي خوام يه كم ديگه از خاطرات گل پسرم بنويسم و اون دوسالگي اش است كه براش يه تولد كوچولو با شركت مادربزرگ و پدر بزرگ وعمه ها با خانواده و خاله برگزار شد و شكر خدا چون پسرم ديگه بزرگ شده كمتر خسته شد و خيلي هم بهش خوش گذشت و كلي با هاني بازي كرد ولي منو بابايي هنوز باورمون نمي شه كه پسرمون به اين زودي بزرگ شده و ديگه براي خودش كلي مرد شده اميدوارم اين مرد كوچك ما هم زودتر قفل زبونش رو باز كنه با شيرين زبوني بيشتر و بيشتر دل منو بابايي رو ببره

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

تولد آيناز


سلام به همه دوستاي خوبم


امروز مي خوام از سفر دوم امسالمون به شمال بگم كه بخاطر تولد آيناز بود كه با تولدش دنيايي از شادي رو به پدر و مادرش هديه كرد و ما هم در اين شادي با آنها سهيم شديم و خوشحالم كه محمد هم يه خواهر خوب پيدا كرده چرا كه به زودي خاله جوني بازم براي زندگي مياد تهران و محمد راحتتر مي تونه با آيناز رابطه برقرار كنه ولي واكنش محمد نسبت به آيناز خيلي جالب بود چون احساس بزرگي بهش دست داده بود و فكر مي كند آيناز عروسكه و همش با دست و پاهاي آيناز بازي مي كرد و البته كمي هم بهش حسودي مي كرد و من سعي مي كردم در حضور محمد كمتر آيناز رو بغل كنم ولي انگار يه حس دروني به محمد آلارم خطر مي داد چون مدام خود نمايي مي كرد و مي خواست دل همه رو بدست بياره به هرحال محمد با اين كاراي شيرين و جالبش باعث شد يه خاطره قشنگ ديگه ازخودش در دفترچه خاطراتش به جا بذاره
در انتها يه عكس از تولد آيناز مي ذارم و از خداوند منان مي خوام تمام بچه ها را سالم و صالح براي پدرو مادراشون حفظ كنه .

اولين گردش در سرزمين عجايب


سلام به دوستاي خوبم

امروز مي خوام از اولين گردشمون به سرزمين عجايب بگم كه براي محمد سرشار بود از هيجان و تعجب و كلي بهش خوش گذشت هرچند كه هنوز براي بازي كردنش يه كم زود بود ولي استخر توپش باعث شد كه خيلي از انرژي و هيجاناتش رو تخليه كنه و كلي بازي كرد طوري كه به زور از استخر توپ بيرونش آورديم و بعد هم با ماماني سوار ترن شد و كلي با آهنگها شادي كرد و از در نهايت هم ماشين سواري كه خوب چون محمد عاشق ماشين است باز هم براي بيرون آوردن از ماشين ما رو دچار سختي كرد چون واقعا دل نمي كند و در نهايت ساعت 30/9 بود كه از سرزمين عجايب زديم بيرون و محمد شب خيلي زود بخاطر خستگي كه از بازي كردن زيادي بهش اومده بود به خواب رفت .

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

سفر به شمال








سلام به همه دوستاي خوبم




امروز بعد از يه مدت طولاني دوباره توي وبلاگ شيريني زندگيم دست به قلم شدم كه يه دونه ديگه از خاطراتش رو كه هم براي خودش و هم براي ما خيلي جذاب بود را ثبت كنم و اون مربوط مي شه به سفرمون به شمال در اواخر تير ماه 88 كه بعد از كلي دو دلي راهي شديم البته بايد بگم دودلي ما به خاطر شلوغي راه بود چرا كه مي ترسيديم تو خيلي خسته بشي كه به لطف خدا خيلي هم اذيت نشدي و خيلي خيلي هم بهمون خوش گذشت و بهترين قسمت اين سفر رفتن به كنار ساحل و هيجانزدگي تواز ديدن آب و شنا كردن و بازي كردن با بقيه بچه هاي فاميل مخصوصا هاني بود كه از اين حالت تو منو بابايي هم به وجد اومديم و تو رو توي اين شادي با آب بازي كردن با تو همراهي كرديم




به هر حال بدون كه براي منو بابايي لبخندي از تو به اندازه اين دنياي بزرگ ارزش داره




هميشه زنده و پاينده باشي






۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

سفر به مشهد مقدس


سلام به همه دوستاي خوبم

سفر به مشهد يكي از به يادماندني ترين سفرهايي بود كه هيچ وقت از ذهنم پاك نمي شه . بالاخره امام رضا ما را طلبيد با ماماني و بابايي و خاله جوني و عمو علي راهي مشهد شديم ولي هنوز يكروز از سفرمان نگذشته بود كه تو حسابي مريض شدي وسفر رو به كاممون سخت كردي چرا كه نه غذا مي خوردي نه آروم مي شدي و به خاطر آبريزش شديد بيني و چشم عصباني شده بودي و اين مساله نمي ذاشت كه تو از اين سفر لذت ببري و حتي براي زيارت هم نمي شد كه روي تو حساب باز كردو جز در همون روز اول درست و حسابي نتونستيم زيارت كنيم . اميدوارم امام رضا هم يه بار ديگه مارو بطلبه و ايندفعه حال تو هم با ما ياري كنه و بتونيم از اين فضاي معنوي كمال استفاده را ببريم .

سري دوم خاطرات سفر 88


با سلام به همه دوستاي خوبم

الان مي خوام يه كم از قسمت دوم تعطيلات عيد بنويسم كه سفر به كرمانشاه بود و خيلي خيلي خوش گذشت و اين قسمت از سفر را با اقوام پدري گذرانديم .

كرمانشاه شهر فوق العاده خوبي بود با مردمان خوب و جاهاي گردشگري زياد و ازهمه حسنها بالاتر بودن تو در جمع بود كه تا حالا پيش نيامده بود با 30 نفر چند روزي را بگذراني كه خوب بالاخره تجربه كردي هر چند كه تو و هاني با شيطنتهايي كه اقتضاي سنتان بود كمي ديگران را كلافه مي كرديد ولي باز ديگران لطف مي كردند و خم به ابرو نمي آوردند و شماها و ماها را تحمل مي كردند تا پايان سفر فرارسيد و دفترچه خاطرات عيد هم بسته شد تا انشالله اگر عمري باقي موند سال ديگه هم خاطرات سفر 89 رو دردفترچه خاطرات وبلاگت ثبت كنم .

سري اول خاطرات سفر 88


با سلام به همه دوستاي خوبم

تعطيلات امسال خاطره انگيز ترين تعطيلات طول عمرم بود چرا كه بخاطر بزرگ شدن تو ماتونستم به دوشهر سفر كنيم كه خيلي خيلي خوش گذشت و تجربه جالبي هم براي تو بود كه با جمع باشي و به قول معروف فرصت اجتماعي شدن را برات فراهم مي كرديم ما سعي كرديم تعطيلات را طوري برنامه ريزي كنيم كه هفته اول بريم شمال كه فوق العاده خوش گذشت و با اون هواي بهاري رو به زمستاني كنار ساحل حسابي ذوق زده شده بودي و دايي جون را كلي اسير خودت كردي كه توي اين هوا از آبتني كردن تو در آب جلو گيري كنه ولي تو بي تفاوت به اين تلاش باز به سمت آب حمله مي كردي و منو بابايي كلي از اين حركتت دلمان ريش مي شدو كلي هم خنديديم .

تحويل سال 88


با سلام به همه دوستاي خوبم

امروز هم باز با ياري خدا مي خوام يكي ديگه از برگهاي اين دفترچه را پر كنم و اون برگه هم مربوط به عيد 88 هست عيدي كه براي منو بابايي سرشار از خوشي و شادي بود چرا كه امسال تو گلم هم با شيطنتهاي كودكي ات در كنار ما بودي و سفره هفت سين مارا با وجودت رنگين تر كردي هر چند كه فكر كنم نظر ماهي توي تنگ سفره چيزي غير از اين باشه چون بيچاره ماهي رو كلافه كردي و آخر هم جونش را گرفتي

شيريني زندگي ما امسال دعاي سال تحويلم سلامتي همه خصوصا تو و بابايي و عاقبت به خيري و پشت سر گذاشتن سال خوب و خوش بود . عيدت مبارك

واكسن يكسال و نيم

سلام به همه دوستاي خوبم
امروز هم بازم دست به كار شدم تا قسمت ديگه اي از خاطرات پسرم رو براش توي وبلاگ بذارم و اون خاطرات يكسال و نيم به بعدش هست كه مصادف شد با واكسن يكسال و نيم كه اشك منو بابايي رو حسابي درآورد و خودت را هم كلي كلافه كرد. يادم مياد واكسن زدنت رو انداخيتيم به پنجشنبه و تو تا يكشنبه حال وروز درست و حسابي نداشتي طوريكه نه غذا مي خوردي و نه راه مي رفتي و فقط وفقط بهونه مي گرفتي و بغل مي خواستي و از اونجايي هم كه به قطره استامينفون بدنت واكنش بدي نشان داد منو بابايي تا دوروز شبها بيدار بوديم و تنها با پاشويه مراقب بوديم كه تبت بالا نره و مي تونم بگم اين مشكلترين و سختترين زماني بود كه از زمان تولدت تا حالا در مورد تو تجربه كردم و لي خوب اونم بالاخره تموم شد و بعد از يكهفته بالاخره تو سلامتي ات را به طور كامل بدست آوردي و با لبخند زيبايت دلهاي ما را لبريز از شور و شوق كردي.

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

يكسال تا يكسال و نيم


سلام به همه دوستاي خوبم

امروز بعد از مدتها دوباره مي خوام قسمت ديگه اي از خاطرات محمد رو بنويسم يعني از يكسالگي اش كه براي منو بابايي در چشم برهم زدني گذشت .

بالاخره يكسال از زماني كه شادي را به زندگي منو بابايي هديه كردي گذشت وبدون اينكه اين گذر زمان را احساس كنيم ،به هر حال اين روال عادي زندگي است كه وقتي مي گذره تازه مي فهميم كه عمرمان هم مثل اين روزها به سرعت باد در گذر است و بهتره كه سعي كنيم كاري كنيم كه هر امروزمون بهتر از ديروزمون باشه

بالاخره تو يكساله شدي و ما هم تولد كوچيكي برات گرفتيم كه تمام فاميلهاي بابا يي و خاله ها رو دعوت كرديم هر چند كه خيلي خيلي بهت خوش نگذشت چون كلافه خواب بودي و لي به هر حال با گرفتن عكس و فيلم خواستيم كاري كنيم كه تا حدودي خاطرات يكسالگي را برات تداعي كنيم البته بايد بگم كه يه كم قبل از تولدت هم توي انزلي برات يه تولد كوچيك گرفتم كه با فاميلهاي ماماني ات هم عكسي داشته باشي .

اما توي اين مدت شش ماه يكي ازاتفاقهاي خوبي هم كه باعث شد خاطره خوبي از تو براي منو بابايي بشه را ه افتادن تو بود كه از 14 ماهگي شروع شد وبا اين كارت دنيايي از شادي و خوشحالي رو به ما هديه كردي ويكي ديگه ازاتفاقهاي جالب و به ياد ماندني اين بود كه خاله جوني خبر داد يه مسافر كوچولو تو راه داره وبزودي يه همبازي ديگه پيدا مي كني .

خوب پسرم اينم قسمت ديگه اي از خاطرات زندگي ات بود كه برات نوشتم اميدوارم وقتي كه بزرگتر شدي خودت از طريق اين دفترچه كليه خاطراتت را در آينده يادداشت كني و بامروري بر گذشته هم بدوني كه تمام كارها و حركات تو براي ما دنيايي از شور و شادي را به همراه داشته است .

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

شش ماهگي تا يكسالگي


سلام به همه دوستاي خوبم

الان يكهفته اي ميشه كه در مورد محمد و خاطراتش چيزي ننوشتم و الان مي خوام يه كمي بازم برگردم به عقب و برم سراغي زماني كه ما هرروز شاهد يكي از علائم رشد و شكوفايي در تو بوديم و با گذراندن هر يك از اين مراحل شكر گذار خدا بخاطر اينكه فرزندي سالم را به ما عطا كرده

هرچند كه از اولش هم خيلي خونسرد و تنبل بودي ولي با اين حال در كمال آرامش در 8 ماهگي كم كم شروع كردي به تنهايي نشستن ، دندان در آوردن، صدا كردن من و بابايي بالحن كودكانه كه هنوز هم بعد از 2 سال كامل نشده و منو بابايي همچنان در انتظاريم و اميدواريم اين انتظاربه زودي به سر بياد ،را ه افتادن با توجه به گرفتن مبل وميز و شلوغ كاريهاي ديگه ات كه براي ما دنيايي از شادي و خوشي را به همراه داشت و از همه مهمتر وجود تو عزيزم در عيد نوروز87 كه باعث شد جمع كوچك خانواده خوشبختيان كامل بشه و در اين زمان مي تونم از اولين سفر 3 نفرمان هم ياد كنم كه كلي خوش گذشت و كلي هواي تازه رو وارد ريه ناذنينت كردي.

ولي بايد سختترين و دردناكترين زمان را هم ياد كنيم، روزي كه بايد بالاخره براي ساعتها از تو دور ميشدم و مرخصي ام تموم شد و تو رو با دنيايي از دلواپسي و نگراني پيش خاله جوني گذاشتم و بعد از گذشت 3 ماه بدليل جابه جايي شوهر خاله جوني تو رو به ماماني سپردم كه چون دوران سختي براي من بود نمي خوام با ياد آوري اون هم خودم و هم در آينده باعث ناراحتي تو بشم .

در آخر بايد بگم كه خيلي دوستت داريم وتمام هستي منو بابايي تويي.

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

تولد تا شش ماهگي


سلام به همه دوستاي خوبم

امروز بعد از يكهفته از تولد وبلاگ مي خوام يه كمي ديگه از خاطراتت رو برات يادآوري كنم .
پسرم الان كه اين خاطرات را مي خوام بنويسم تو دوسال و يك ماه و يك هفته ات هست و مي تونم بگم اين مدت براي منو بابايي در چشم برهم زدني گذشت و اين تنها به اين دليل بود كه تو جز بچه هاي خوب بودي ، مي گم بودي چون نمي تونم پيش بيني كنم كه تا ماه ديگه چه پيش خواهد آمد .
امروز مي خوام يه كمي برگردم به عقب مي خوام از خاطرات شيرين بدو تولد تا شش ماهگي ات را هرچي كه يادم مياد برات بگم .
بايد بگم كه ماشااله از اول هم مثل الان به خوردن و خوابيدن خوب اهميت ميدادي براي همين هم ما مشكلي در اين رابطه باهات نداشتيم و الحمدلله به لطف اين اخلاق خوبت هر روز ما رشد خوب و چشمگيري را از توشاهد بوديم و اين روند رشد در تو دكتر مرندي را حسابي متعجب كرده بود وبخاطر تپل بودنت زمان معاينه كلي باهات بازي مي كرد و اين باعث خوشحالي مابود و اين خوشحالي زماني بيشتر شد كه تو كم كم غلطيدن را شروع كردي و ما باهراس و دلهره و همراه با ضعف كردن دلمون براي تو با چشماني نگران مراقب تو بوديم كه مبادا خدايي نكرده اتفاقي برات بيافته.
اما بايد بگم هميشه هم همه چيزبر وفق مراد نيست و زمان بي تابي تو هم فرا مي رسيد و اونم زماني بود كه مجبور بوديم براي حفظ تو در برابرانواع و اقسام بيماري ها واكسنت بزنيم كه بدترين و سختترين زمان براي منو بابايي بود كه اونم به خير و خوشي بالاخره سپري شد .
خوب اينم خلاصه اي بود از شرح حال تو و كارات و امروز اين نوشته را در اينجا به پايان مي رسونم ولي بدون كه زندگي همچنان ادامه دارد و نوشته ها به آخر نرسيده و من همچنان به اين نوشتن ادامه خواهم داد تا تو رو بيشتر با دوران كودكي ات آشنا كنم
پسرم اينو بدون كه تو تمام زندگي منو بابايي هستي

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

تولد وبلاگ

سلام به همه دوستاي خوبم

اينكه چرا اين وبلاگ را ساختم دليلش اين بود كه از مدتها قبل تصميم گرفته بودم دفترچه خاطراتي را در مورد محمد و كاراش ايجاد كنم كه انشالله وقتي بزرگتر شد با دسترسي به اين وبلاگ به كارها و آتيشايي كه سوزونده حسابي بخنده و بعد بپرسه آيا واقعا اين من بودم كه اينكارها را كردم يا نه ؟
محمد ثمره عشق منو بابايي بعد از 5 سال از گذشت پيوندمان در تاريخ 22/05/86 در ساعت 23:5 دقيقه در بيمارستان آتيه توسط دكتر معين پا به عرصه گيتي گذاشت و من در اولين ساعت از روز 23/05/86 بود كه تونستم شيرين ترين و زيباترين لحظه عمرم را با بغل كردن اين موجود دوست داشتني كه بدني گرم و لطيف و مخملي داشت و حاصل 5 سال عشق منو بابايي بود را تجربه كنم .
پسرم اينو بدون كه با تولدت دنياي منو بابايي را تغيير دادي و شدي شيريني زندگي ما


تولدت مبارك